۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

ارتباط معنایی تفسیری شقیقه با گ ... و ... ز

ما ادای با کلاس ها را در می آوریم و فکر مکنیم حرف های قشنگ قشنگ می زنیم همه اش حرف های ما یک مشت چرت و پرت است و اراجیف است و خزعبلاتی که لیاقت شعر شهری و شعر غیر شهری و نوشته ی شهری و غیر شهری را ندارد و فقط باکلاس و قلنبه سلنبه کلمات را کنار هم می گذاریم و دو تا هم کلمه ی فرانسوی و دو تا هم کلمه رئالیستی و سورئالیستی پشتش می اندازیم و مهم این است که چقدر بتوانیم غیر مفهومی تر حرف بزنیم یعنی چقدر بتوانیم جوری حرف بزنیم که کسی حالی اش نشود ما چه می گوییم. این یعنی حرف حساب زدن که می شود گ ... و ... ز. باور کنید همه ی باکلاس بودن به این است که تو چقدر عجیب باشی و چقدر عجیب حرف بزنی و توی رستوران چقدر سفارش عجیب بدهی و چیزبرگر را با پنیر دوبل که هیچی با پنیر سوبل و نوشیدنی هایپ بخوری و کلاست کم بشود که همبرگر بخوری و نوشابه کانادا.


خب حرف حساب هم که معلوم است حرف حساب است دیگر نیازی به چهارتا کلمه قلنبه سلنبه و باکلاس کنار هم چپاندنش نیست حالا شاید چهارتا کلمه باکلاس هم توش بود ولی حرف حساب حرف حساب است و همان شقیقه.

حالا ما می خواهیم اون زورچاپانی خودمان را بچسبانیم یک جوری به آن حرف حساب می خواهیم بگوییم بله ما هم هستیم می شود

این طوری هست که گ ... و ... ز را مربوط می کنیم به شقیقه.

باز نمی دانم باز چه

جایی برای دوستی های کودکانه نیست


باز باران فاضلاب زد بالا

باز شبم تاریک، باز روزم بی نور

باز دلم تنها، باز من چت کردم

باز صفحه ام فیلتر، باز پشت رایانه

جایی برای قصه های خوش بچگی ها نیست

باز شبها قصه ای تکراری، پشت یک جعبه ی جادویی

باز هم فوتبال، بارسلونا و رئال

باز هم حربه ی چند رنگ خوش ترکیب

ده نفر ان سو، ده نفر این سو ، یک نفر فریاد، هر چه باداباد؟

جایی نیست که گذشته ها را بتوان یاد نمود

باز روبهی بی دست و پای، نان مفتی خورد

شکمش فربه تر، من بخیل نیستم شکمش فربه تر

مال من را نخورد شکمش فربه تر

« حرف امروزی هاست »

من دلم می خواهد آهنگ را کنار بگذارم و قصه ام را بگویم و خوش بختی را درک کنم، همه جا نوبت دو تا نان سنگک را دانه ای خدا تومن را هم اگر می شود به نوبت بخرم.

باز می خواهم توی بازار راه بروم

توی جیبم پر پول، هر چه می خواهم بخرم

زندگی مثل یک تی شرت سفید

بندک کفش جدید

جین زخمی و کثیف

یک پژو دویست و شیش

آخ یاد محسن نامجو به خیر دل توی صحرا می پره

نه بنگ و حشیش نیست

نمی خواهم که باشد دل توی صحرا بپره.



۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

زيارت استاد خمامي زاده

پنج شنبه، يا همان شب جمعه ي خودمان جايي دعوت بوديم، مراسم عقد كنان يكي از نزديكان بود كه دعوت بوديم، وقتي به مراسم رفتيم استاد جعفر خمامي زاده را ديدم، برايم افتخاري بود كه استاد جعفر خمامي زاده را از نزديك ببينم.
عمر استاد دراز باد


عكس اول از كتاب پيشگامان فرهنگ گيلان ابراهيم مروجي
عكس دوم از وبگاه گاهنامه آبكنار ايرج طاهري

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

خداحافظ سينا

خدا حافظ
خبر به اندازه كافي بهت آور و دردناك بود كه نشود چيزي اضافه كرد و سينا آنقدر زيبا مي نوشت كه نتوان برايش زيبا نوشت، همين چند دقيقه پيش متوجه شدم كه سينا مدبر نيا به همراه همسرش در راه تهران به رشت فوت كردند.
خدا بيامرزدشان روحشان شاد باد.
پس نوشت:
از وبلاگ ورف فرزين كارگر
سياه اداره ارشاد بيبي
سينا خانم خانوم شميم هدايتي 2 سال ترجمه يه ايتا رمانه ره تلاش بوكوده بو اشانه ره اشكال تراشي بوكوده بيد بوشوبيد مجوزا خوشاني شينا فاگيريد خيلي سخته و ناگوار

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

دوكلام شايد بيشتر شايد نه

نمي دانم هنوز نمي دانم
ولي حالم بهتر است و شايد اين غصه ي چندوقته را گذاشتم كناري و دوباره آمدم فعلا كه حالم خوب است.
دو تا آهنگ تازگيها گوش كردم كه خيلي بهم كمك كرد كه حالت روحي ام عوض شود يكي شان مال سينا سرلك بود و ديگري هم مال علي رستميان حالا خيلي ها مي گويند بازاري است و نمي دانم چه و چه. به هرحال موسيقي سنتي دلچسب است تازه مگر چقدر ملت سنتي گوش مي دهند كه حالا بخواهيم فرق بزاريم بينش كه اين بازاري است و اين كلاسيك. به هرحال اين دوتا آهنگ را برايتان مي گذارم انشالله دانلود مي كنين و خوشتان مي آيد مرا كه حالي به حالي كرد عجيب.
توصيه من اين است كه اول پريچهره سينا سرلك را گوش كنيد و بعد داد دل علي رستميان را.
پريچهره آلبوم پريچهره سينا سرلك
download
داد دل آلبوم سيه چشم علي رستميان
 download

تشكر ويژه از سايت شب زنده ها كه آهنگ ها را از آنجا پيدا كردم
www.shabzendeha.ir

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

نمي دانم

دوستان ببخشيد كه سر نمي زنم اين يك پست براي اعلان عمومي است يعني يك جورهايي گفتن كه ببخشين سر نمي زنم و نظر نمي دمو چيزي نمي گويم
مطلب قبلي هم نوشتم كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد اينطوري باشد
به هر حال نمي دانم دنيا دست كيست و حال و احوال چطوري است، البته نمي گويم كه ديگر نمي نويسم ولي نمي دانم چه كار خواهم كرد حالا ديديد آمدم چيزي نوشتم ولي اصلا حال و حوصله اي ندارم كه بنويسم فعلا ثا اطلاع ثانوي اينجا تق و لق است نمي دانم خداوكيلي چكار مي خواهم بكنم شايد رفتم و كارآموزي اين ترمم را انجام دادم،‌شايد دنبال كار تحقيقي اين ترمم را گرفتم و به پايان رساندمش شايد درس خواندم چندتايي هم كتاب دستم مانده است كه هنوز نخوانده ام شايد آنها را خواندم البته حال و حوصله ي كتاب خواندن را هيچ ندارم شايد كار تحقيقي را دادم كافي نتي چيزي جايي،‌كارآموزي را هم آشنا دارم شايد يه امضا بگيرم و تحويل بدهمش ، درسها هم كه خدا بزرگ است و ميان ترم را هم واسه همين چيزها ساخته اند ديگر ،‌ خلاصه نمي دانم همين قدر مي دانم كه حوصله ندارم نمي دانم چه كار مي خواهم بكنم. فقط مي خواهم هر مسئوليتي كه هست زودتر به پايان برسد

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد

آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي چيزها هست كه آدم را قيلي ويلي مي دهد و آدم كه به خودش مي آيد مي بيند همه همه يك صفحه و نيم از دفترت باقي مانده است و فقط هم يك مداد از ته كيف برادرت پيدا كرده اي و داري مي نويسي و بايد توي همين يك و نيم صفحه ي باقي مانده بنويسي. حالا اگر خداي نكرده و خودناخواسته ( اين هم از آن كلمات من درآوردي هست انگاري حالا شايد قبلا ً استفاده شده الله اعلم) يك مقدار بيشتر از يك صفحه و نيم شد بايد اين ور و آن ور دفترت را بگردي و چهار پنج خطي جاي خالي پيدا كني كه افاضات فخيمه ي كريمه ي خود را يك جوري توش بچپاني حالا كاري نداريم كه فخيمه ي كريمه مال يكي ديگر است و ما حق كپي رايت را بي خيال شده ايم و استفاده كرده ايم از براي خودمان.
خلاصه ي مطلب اين كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي اوقات از هيچي نگفتن است كه دست به مداد پيدا شده توي كيف برادرت مي بري و مي نويسي تا بگويي كه چرا نمي نويسي،‌عرض شود كه مسئله اينجاست كه حال و حوصله ي درست حسابي كه يافت مي نشود و نه مي خواهي بنويسي و نه مي خواهي بخواني و اگر هم هر از چند گاهي مي روي و چهار تا جا سر مي زني و نظر مي دهي نه از اين كه حوصله ي فكر كردن به حرف هاي يكي ديگه را داري چرا كه خودت كه لااقل مي داني حوصله ي حرف هاي خودت را هم نداري چه برسد به يكي ديگر، حالا از كجا معلوم آن يكي ديگر مثل تو فكر كند كه لازم به استنتاج و بعد اعصاب خورد شدن نباشد. داستان رفتن و نظر دادنت اين است كه ادب حكم مي كند، حالا ادب هم نه خودت يك جورهايي در رودربايستي گير مي كني و مي گويي برو يه چيز بنويس آخه عيبه سال به سال ماه به ماه يعني يك بار كانكت نمي شوي چيز بنويسي حالا از آن بدتر براي اين كه بگويي دير به دير كانكت مي شوي و گناه را به گردن بي حوصلگي و اعصاب نداشتنت نندازي و بگويي كه سرت شلوغ است، دوبار يا سه بار يك بار نظرات داده شده را تأييد مي كني تا همه فكر كنند كه بنده خدا نيامده كه نظرات هنوز تأييد نشده اند، راستيتش اين است كه آمده و ديده منتها خجالتش مي گيرد كه حوصله سر زدن ندارد، تأييد كند و نرود سر نزند،‌خب خداوكيلي هم مايه ي خجالت است ديگر
حالا هر از گاهي يك داستاني در مي آورري و مي نويسي كه بله منم هستم ولي همين قدر مي داني كه فقط يك چيز را مي داني و آن هم اين است كه دوست داري همه چيز را زود و في الفور انجام دهي و تمامشان كني و بفرستي بروند پي كارشان، يعني اگر دانشگاه مي روي زود دانشگاه تمام شود و مدركت را بگيري بعدش خدمت سربازي هم همينطور،‌اگر در كلاس هستي كلاس تمام شود و اگر در جاده هستي زود به مقصدت برسي،‌اگر فيلم مي بيني زود تمام شود و زود روز شب شود و زود شب روز شود و خلاصه ي كلام اگر شد زود مطلبي بنويسي كه بله منم مطلبي نوشتم گذاشتم توي وبلاگ و واي كه يك مسئوليت اضافه هم به دوشت بيايد آن وقت قاطي مي كني چرا كه هم يك مسئوليتي هست و هم بايد جواب يكي ديگر را بدهي؛ خودت با خودت كم سؤال و جواب داري يكي ديگر هم بخواطر رودربايستي و آشنايي و فاميليت و جون من و جون تو اضافه مي شود حالا آنجا شانس بياوري كه طرف زبان نفهم نباشد و راحت حالي اش شود حرفهايت و بعد دبه نكند و بدتر از آن صفحه نگذارد پشت سرت.
خلاصه كنم آقاجان،‌ خانوم جان اگر بخواهم همين طور بگويم كه قصه ي حسين كرد شبستري را بايد بگويم و حساب كاغذ هاي من حساب صد من كاغذ است و بنده هم كه همان يك صفحه و نيم صفحه ي موجود در دفتر را پر كرده ام و حوصله ي دنبال چند خط جاي خالي اين صفحه و آن صفحه ي دفتر را هم ندارم و مي خواهم زودتر اين نوشته را هم تمام كنم زيادت عرضي نيست گرچه در دل خيلي هست.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

رشت جهاني در يك شهر

اين جستار زياد جدي نيست و زياد هم جدي نگيريد فقط نام چند نقطه از شهر رشت است كه به صورت شوخي شهر رشت را با عنوان جهاني در يك شهر عنوان مي كند.
سه راه كانادا
پل عراق
خيابان فلسطين
آلمان محله اي در شهر رشت چسبيده به محله ي پستك و شهرك گلسار
بيمارستان آمريكا( بيمارستان 17 شهريور امروزي كه اهالي آنها را بيمارستان آمريكا مي شناسند)
كوچه ژاپن( محدوده ي كوچكي از خيابان مستشاري واقع در ساغريسازان رشت جايي كه امروزه مدرسه شهيد عالمي قرار دارد. وقتي كارخانه توشيبا در رشت راه افتاد چند متخصص ژاپني را به رشت آوردند و آنها را در اين منطقه اسكان دادند كه اين تكه كه شامل دو بن بست مقابل هم مي شد كه امروزه يكي از بن بست ها و ساختمان هاي اطراف تبديل به مدرسه شهيد عالمي شده را مردم و بيشتر قديمي ها كوچه ژاپني ها مي شناسند.)
در باب ژاپني هاي مذكور زن و مردي از اين ژاپني ها هردو متخصص بودند و در كارخانه توشيبا مشغول و براي نگاه داري از كودك چند ساله شان و رسيدگي به كارهاي خانه يك نفر را استخدام كرده بودند. زن مذكور كودكي هم سن و سال كودك ژاپني داشت و اين دو با هم دوست شده بودند و به كودك ژاپني گيلكي لهجه رشتي ياد داده بودند و قديمي هاي ساغريسازان آن كودك را در ياد دارند كه با لهجه ي ژاپني رشتي صحبت مي كرد.
پدر نگارنده در اين باب نقل مي كند كه به ياد دارم يك بار زن مستخدم به بازارچه ي محل آمده بود و براي فرزند خود اسكمو(آلاسكا) خريده بود و مثل اينكه مي خواست براي كودك ژاپني چيز ديگري كه بسته بندي و بهداشتي باشد(احتمالا بنا به توصيه ي پدر و مادر كودك) بخرد كه هنوز نخريده بود. كودك ژاپني زير گريه مي زند و همانطور كه مي رفت مي گفتد:« اونه ره واليس واليس بيهه، مره نيهه»

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

جملاتي از ميرزا

... كسي كه در محيط تفكراتش فقط فتنه و فساد و خودستايي و غارت و شرارت و چپاول و يغما است و مناظر ديگر را فاقد است نمي تواند قضاياي اجتماعي، ‌مسائل نوعي و مصالح مملكتي را به ديده دقت و اهميت بنگرد. كسي كه آمالش بر خرابي خانه و ويران كردن كاشانه ضعفاء و زيردستان است، ممكن نيست به تبليغات عدالت شعارانه متمايل شده يا به اظهار يك جمعيت آزادي خواه وقعي بگذارد... .
... ما راحت و آسايش بشر و حفظ حقوق آدميت را طالبيم به دست هر كس اين امر مقدس انجام گيرد تصديق مي كنيم. خائن و بي شرف كسي را مي دانيم كه بر خلاف اين عقيده عمل كند يا به اسم پيش بردن آزادي مقاصد شخصي و سيادت خصوصي را راغب باشد... .
... آيا ممكن است در مقابل تجاوزات دشمنان نوع بشر،‌ لاقيد بمانيم و رنجبران بيچاره را در فشار و شكنجه زير ِ دستان ظالم ببينيم يا فداكاران در راه آسايش بشر را به خون آغشته ديده ساكت باشيم، حاشا و كلا عقيده ي ما ثابت و محكم است تمام افراد ما با حرارت سرشاري براي فدا شدن در راه آزادي بي پروا هستند ولي حتي المقدور مراقب و مواظبيم كه فداكاري ها بيهوده نشده و به جاي منفعت ضرر و منقصت عائد نگردد... .

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

گيل نويس نه، من گيل يارم

چند وقتي بود كه نبودم و فقط مي آمدم و نظر ها را تاييد مي كردم و مي رفتم دنبال زندگي ام.
اما يك نظري در وبلاگم داده شد كه عجيب مرا سوزاند.
گيل نويس.
جمعي از دوستان هم يك مطلبي راجع به گيل نويس نوشتند. اما گيل نويس را دقيقا يادم هست . سايتي كه ارشاد استان گيلان ساخت. اما آنچه حال مرا از تعفن گيل نويس بهم مي زند آن مطلبي بود كه در جوابيه گيل يار نوشته بودند كه ما هيچ نيازي نمي بيينيم به شما جوابي بدهيم بحث التزام و اين ها را پيش كشيده بودند.
از همين جا مي گويم من مخالف گيل نويس هستم تا هميشه هم مخالفشان خواهم ماند. مي خواهيد بگوييد دارد دگم بازي در مي آورد بله بگوييد من دگم هستم و مخالف شما.
از هر جا دلشان مي خواهد استفاده كنند و پول بگيرند و هرچه مي خواهند بنويسند من مي گويم آهاي نويسنده ي گيل نويس ديگر پايت را به وبلاگ من مگذار من يكي از غير خودي ها و افراد غير صالحي هستم كه تو مي گويي نيازي به جواب ديدن به آنها نمي بيني ديگر پايت را اينجا نگذار و ديگر در مورد تو حرف نخواهد زد و حوصله كثيف كردن وبلاگ و از آن بالاتر انديشه ام را ندارم. من يك غير خودي هستم كه شما يك زمان لازم نمي ديدي به من جواب بدهي كه چرا سايتي مثل گيل يار ساختي اكنون آمدي اينا چه؟؟؟؟؟
خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.