دوستان ببخشيد كه سر نمي زنم اين يك پست براي اعلان عمومي است يعني يك جورهايي گفتن كه ببخشين سر نمي زنم و نظر نمي دمو چيزي نمي گويم
مطلب قبلي هم نوشتم كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد اينطوري باشد
به هر حال نمي دانم دنيا دست كيست و حال و احوال چطوري است، البته نمي گويم كه ديگر نمي نويسم ولي نمي دانم چه كار خواهم كرد حالا ديديد آمدم چيزي نوشتم ولي اصلا حال و حوصله اي ندارم كه بنويسم فعلا ثا اطلاع ثانوي اينجا تق و لق است نمي دانم خداوكيلي چكار مي خواهم بكنم شايد رفتم و كارآموزي اين ترمم را انجام دادم،شايد دنبال كار تحقيقي اين ترمم را گرفتم و به پايان رساندمش شايد درس خواندم چندتايي هم كتاب دستم مانده است كه هنوز نخوانده ام شايد آنها را خواندم البته حال و حوصله ي كتاب خواندن را هيچ ندارم شايد كار تحقيقي را دادم كافي نتي چيزي جايي،كارآموزي را هم آشنا دارم شايد يه امضا بگيرم و تحويل بدهمش ، درسها هم كه خدا بزرگ است و ميان ترم را هم واسه همين چيزها ساخته اند ديگر ، خلاصه نمي دانم همين قدر مي دانم كه حوصله ندارم نمي دانم چه كار مي خواهم بكنم. فقط مي خواهم هر مسئوليتي كه هست زودتر به پايان برسد
مهتا اولین کس از مردمان گیلان بود که با اعراب جنگید و مردآویج اولین کس از مردمان گیلان که اعراب را از ایران بیرون کرد
۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد
آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي چيزها هست كه آدم را قيلي ويلي مي دهد و آدم كه به خودش مي آيد مي بيند همه همه يك صفحه و نيم از دفترت باقي مانده است و فقط هم يك مداد از ته كيف برادرت پيدا كرده اي و داري مي نويسي و بايد توي همين يك و نيم صفحه ي باقي مانده بنويسي. حالا اگر خداي نكرده و خودناخواسته ( اين هم از آن كلمات من درآوردي هست انگاري حالا شايد قبلا ً استفاده شده الله اعلم) يك مقدار بيشتر از يك صفحه و نيم شد بايد اين ور و آن ور دفترت را بگردي و چهار پنج خطي جاي خالي پيدا كني كه افاضات فخيمه ي كريمه ي خود را يك جوري توش بچپاني حالا كاري نداريم كه فخيمه ي كريمه مال يكي ديگر است و ما حق كپي رايت را بي خيال شده ايم و استفاده كرده ايم از براي خودمان.
خلاصه ي مطلب اين كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي اوقات از هيچي نگفتن است كه دست به مداد پيدا شده توي كيف برادرت مي بري و مي نويسي تا بگويي كه چرا نمي نويسي،عرض شود كه مسئله اينجاست كه حال و حوصله ي درست حسابي كه يافت مي نشود و نه مي خواهي بنويسي و نه مي خواهي بخواني و اگر هم هر از چند گاهي مي روي و چهار تا جا سر مي زني و نظر مي دهي نه از اين كه حوصله ي فكر كردن به حرف هاي يكي ديگه را داري چرا كه خودت كه لااقل مي داني حوصله ي حرف هاي خودت را هم نداري چه برسد به يكي ديگر، حالا از كجا معلوم آن يكي ديگر مثل تو فكر كند كه لازم به استنتاج و بعد اعصاب خورد شدن نباشد. داستان رفتن و نظر دادنت اين است كه ادب حكم مي كند، حالا ادب هم نه خودت يك جورهايي در رودربايستي گير مي كني و مي گويي برو يه چيز بنويس آخه عيبه سال به سال ماه به ماه يعني يك بار كانكت نمي شوي چيز بنويسي حالا از آن بدتر براي اين كه بگويي دير به دير كانكت مي شوي و گناه را به گردن بي حوصلگي و اعصاب نداشتنت نندازي و بگويي كه سرت شلوغ است، دوبار يا سه بار يك بار نظرات داده شده را تأييد مي كني تا همه فكر كنند كه بنده خدا نيامده كه نظرات هنوز تأييد نشده اند، راستيتش اين است كه آمده و ديده منتها خجالتش مي گيرد كه حوصله سر زدن ندارد، تأييد كند و نرود سر نزند،خب خداوكيلي هم مايه ي خجالت است ديگر
حالا هر از گاهي يك داستاني در مي آورري و مي نويسي كه بله منم هستم ولي همين قدر مي داني كه فقط يك چيز را مي داني و آن هم اين است كه دوست داري همه چيز را زود و في الفور انجام دهي و تمامشان كني و بفرستي بروند پي كارشان، يعني اگر دانشگاه مي روي زود دانشگاه تمام شود و مدركت را بگيري بعدش خدمت سربازي هم همينطور،اگر در كلاس هستي كلاس تمام شود و اگر در جاده هستي زود به مقصدت برسي،اگر فيلم مي بيني زود تمام شود و زود روز شب شود و زود شب روز شود و خلاصه ي كلام اگر شد زود مطلبي بنويسي كه بله منم مطلبي نوشتم گذاشتم توي وبلاگ و واي كه يك مسئوليت اضافه هم به دوشت بيايد آن وقت قاطي مي كني چرا كه هم يك مسئوليتي هست و هم بايد جواب يكي ديگر را بدهي؛ خودت با خودت كم سؤال و جواب داري يكي ديگر هم بخواطر رودربايستي و آشنايي و فاميليت و جون من و جون تو اضافه مي شود حالا آنجا شانس بياوري كه طرف زبان نفهم نباشد و راحت حالي اش شود حرفهايت و بعد دبه نكند و بدتر از آن صفحه نگذارد پشت سرت.
خلاصه كنم آقاجان، خانوم جان اگر بخواهم همين طور بگويم كه قصه ي حسين كرد شبستري را بايد بگويم و حساب كاغذ هاي من حساب صد من كاغذ است و بنده هم كه همان يك صفحه و نيم صفحه ي موجود در دفتر را پر كرده ام و حوصله ي دنبال چند خط جاي خالي اين صفحه و آن صفحه ي دفتر را هم ندارم و مي خواهم زودتر اين نوشته را هم تمام كنم زيادت عرضي نيست گرچه در دل خيلي هست.
خلاصه ي مطلب اين كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي اوقات از هيچي نگفتن است كه دست به مداد پيدا شده توي كيف برادرت مي بري و مي نويسي تا بگويي كه چرا نمي نويسي،عرض شود كه مسئله اينجاست كه حال و حوصله ي درست حسابي كه يافت مي نشود و نه مي خواهي بنويسي و نه مي خواهي بخواني و اگر هم هر از چند گاهي مي روي و چهار تا جا سر مي زني و نظر مي دهي نه از اين كه حوصله ي فكر كردن به حرف هاي يكي ديگه را داري چرا كه خودت كه لااقل مي داني حوصله ي حرف هاي خودت را هم نداري چه برسد به يكي ديگر، حالا از كجا معلوم آن يكي ديگر مثل تو فكر كند كه لازم به استنتاج و بعد اعصاب خورد شدن نباشد. داستان رفتن و نظر دادنت اين است كه ادب حكم مي كند، حالا ادب هم نه خودت يك جورهايي در رودربايستي گير مي كني و مي گويي برو يه چيز بنويس آخه عيبه سال به سال ماه به ماه يعني يك بار كانكت نمي شوي چيز بنويسي حالا از آن بدتر براي اين كه بگويي دير به دير كانكت مي شوي و گناه را به گردن بي حوصلگي و اعصاب نداشتنت نندازي و بگويي كه سرت شلوغ است، دوبار يا سه بار يك بار نظرات داده شده را تأييد مي كني تا همه فكر كنند كه بنده خدا نيامده كه نظرات هنوز تأييد نشده اند، راستيتش اين است كه آمده و ديده منتها خجالتش مي گيرد كه حوصله سر زدن ندارد، تأييد كند و نرود سر نزند،خب خداوكيلي هم مايه ي خجالت است ديگر
حالا هر از گاهي يك داستاني در مي آورري و مي نويسي كه بله منم هستم ولي همين قدر مي داني كه فقط يك چيز را مي داني و آن هم اين است كه دوست داري همه چيز را زود و في الفور انجام دهي و تمامشان كني و بفرستي بروند پي كارشان، يعني اگر دانشگاه مي روي زود دانشگاه تمام شود و مدركت را بگيري بعدش خدمت سربازي هم همينطور،اگر در كلاس هستي كلاس تمام شود و اگر در جاده هستي زود به مقصدت برسي،اگر فيلم مي بيني زود تمام شود و زود روز شب شود و زود شب روز شود و خلاصه ي كلام اگر شد زود مطلبي بنويسي كه بله منم مطلبي نوشتم گذاشتم توي وبلاگ و واي كه يك مسئوليت اضافه هم به دوشت بيايد آن وقت قاطي مي كني چرا كه هم يك مسئوليتي هست و هم بايد جواب يكي ديگر را بدهي؛ خودت با خودت كم سؤال و جواب داري يكي ديگر هم بخواطر رودربايستي و آشنايي و فاميليت و جون من و جون تو اضافه مي شود حالا آنجا شانس بياوري كه طرف زبان نفهم نباشد و راحت حالي اش شود حرفهايت و بعد دبه نكند و بدتر از آن صفحه نگذارد پشت سرت.
خلاصه كنم آقاجان، خانوم جان اگر بخواهم همين طور بگويم كه قصه ي حسين كرد شبستري را بايد بگويم و حساب كاغذ هاي من حساب صد من كاغذ است و بنده هم كه همان يك صفحه و نيم صفحه ي موجود در دفتر را پر كرده ام و حوصله ي دنبال چند خط جاي خالي اين صفحه و آن صفحه ي دفتر را هم ندارم و مي خواهم زودتر اين نوشته را هم تمام كنم زيادت عرضي نيست گرچه در دل خيلي هست.
۱۳۸۹ مهر ۲۰, سهشنبه
رشت جهاني در يك شهر
اين جستار زياد جدي نيست و زياد هم جدي نگيريد فقط نام چند نقطه از شهر رشت است كه به صورت شوخي شهر رشت را با عنوان جهاني در يك شهر عنوان مي كند.
سه راه كانادا
پل عراق
خيابان فلسطين
آلمان محله اي در شهر رشت چسبيده به محله ي پستك و شهرك گلسار
بيمارستان آمريكا( بيمارستان 17 شهريور امروزي كه اهالي آنها را بيمارستان آمريكا مي شناسند)
كوچه ژاپن( محدوده ي كوچكي از خيابان مستشاري واقع در ساغريسازان رشت جايي كه امروزه مدرسه شهيد عالمي قرار دارد. وقتي كارخانه توشيبا در رشت راه افتاد چند متخصص ژاپني را به رشت آوردند و آنها را در اين منطقه اسكان دادند كه اين تكه كه شامل دو بن بست مقابل هم مي شد كه امروزه يكي از بن بست ها و ساختمان هاي اطراف تبديل به مدرسه شهيد عالمي شده را مردم و بيشتر قديمي ها كوچه ژاپني ها مي شناسند.)
در باب ژاپني هاي مذكور زن و مردي از اين ژاپني ها هردو متخصص بودند و در كارخانه توشيبا مشغول و براي نگاه داري از كودك چند ساله شان و رسيدگي به كارهاي خانه يك نفر را استخدام كرده بودند. زن مذكور كودكي هم سن و سال كودك ژاپني داشت و اين دو با هم دوست شده بودند و به كودك ژاپني گيلكي لهجه رشتي ياد داده بودند و قديمي هاي ساغريسازان آن كودك را در ياد دارند كه با لهجه ي ژاپني رشتي صحبت مي كرد.
پدر نگارنده در اين باب نقل مي كند كه به ياد دارم يك بار زن مستخدم به بازارچه ي محل آمده بود و براي فرزند خود اسكمو(آلاسكا) خريده بود و مثل اينكه مي خواست براي كودك ژاپني چيز ديگري كه بسته بندي و بهداشتي باشد(احتمالا بنا به توصيه ي پدر و مادر كودك) بخرد كه هنوز نخريده بود. كودك ژاپني زير گريه مي زند و همانطور كه مي رفت مي گفتد:« اونه ره واليس واليس بيهه، مره نيهه»
سه راه كانادا
پل عراق
خيابان فلسطين
آلمان محله اي در شهر رشت چسبيده به محله ي پستك و شهرك گلسار
بيمارستان آمريكا( بيمارستان 17 شهريور امروزي كه اهالي آنها را بيمارستان آمريكا مي شناسند)
كوچه ژاپن( محدوده ي كوچكي از خيابان مستشاري واقع در ساغريسازان رشت جايي كه امروزه مدرسه شهيد عالمي قرار دارد. وقتي كارخانه توشيبا در رشت راه افتاد چند متخصص ژاپني را به رشت آوردند و آنها را در اين منطقه اسكان دادند كه اين تكه كه شامل دو بن بست مقابل هم مي شد كه امروزه يكي از بن بست ها و ساختمان هاي اطراف تبديل به مدرسه شهيد عالمي شده را مردم و بيشتر قديمي ها كوچه ژاپني ها مي شناسند.)
در باب ژاپني هاي مذكور زن و مردي از اين ژاپني ها هردو متخصص بودند و در كارخانه توشيبا مشغول و براي نگاه داري از كودك چند ساله شان و رسيدگي به كارهاي خانه يك نفر را استخدام كرده بودند. زن مذكور كودكي هم سن و سال كودك ژاپني داشت و اين دو با هم دوست شده بودند و به كودك ژاپني گيلكي لهجه رشتي ياد داده بودند و قديمي هاي ساغريسازان آن كودك را در ياد دارند كه با لهجه ي ژاپني رشتي صحبت مي كرد.
پدر نگارنده در اين باب نقل مي كند كه به ياد دارم يك بار زن مستخدم به بازارچه ي محل آمده بود و براي فرزند خود اسكمو(آلاسكا) خريده بود و مثل اينكه مي خواست براي كودك ژاپني چيز ديگري كه بسته بندي و بهداشتي باشد(احتمالا بنا به توصيه ي پدر و مادر كودك) بخرد كه هنوز نخريده بود. كودك ژاپني زير گريه مي زند و همانطور كه مي رفت مي گفتد:« اونه ره واليس واليس بيهه، مره نيهه»
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
جملاتي از ميرزا
... كسي كه در محيط تفكراتش فقط فتنه و فساد و خودستايي و غارت و شرارت و چپاول و يغما است و مناظر ديگر را فاقد است نمي تواند قضاياي اجتماعي، مسائل نوعي و مصالح مملكتي را به ديده دقت و اهميت بنگرد. كسي كه آمالش بر خرابي خانه و ويران كردن كاشانه ضعفاء و زيردستان است، ممكن نيست به تبليغات عدالت شعارانه متمايل شده يا به اظهار يك جمعيت آزادي خواه وقعي بگذارد... .
... ما راحت و آسايش بشر و حفظ حقوق آدميت را طالبيم به دست هر كس اين امر مقدس انجام گيرد تصديق مي كنيم. خائن و بي شرف كسي را مي دانيم كه بر خلاف اين عقيده عمل كند يا به اسم پيش بردن آزادي مقاصد شخصي و سيادت خصوصي را راغب باشد... .
... آيا ممكن است در مقابل تجاوزات دشمنان نوع بشر، لاقيد بمانيم و رنجبران بيچاره را در فشار و شكنجه زير ِ دستان ظالم ببينيم يا فداكاران در راه آسايش بشر را به خون آغشته ديده ساكت باشيم، حاشا و كلا عقيده ي ما ثابت و محكم است تمام افراد ما با حرارت سرشاري براي فدا شدن در راه آزادي بي پروا هستند ولي حتي المقدور مراقب و مواظبيم كه فداكاري ها بيهوده نشده و به جاي منفعت ضرر و منقصت عائد نگردد... .
... ما راحت و آسايش بشر و حفظ حقوق آدميت را طالبيم به دست هر كس اين امر مقدس انجام گيرد تصديق مي كنيم. خائن و بي شرف كسي را مي دانيم كه بر خلاف اين عقيده عمل كند يا به اسم پيش بردن آزادي مقاصد شخصي و سيادت خصوصي را راغب باشد... .
... آيا ممكن است در مقابل تجاوزات دشمنان نوع بشر، لاقيد بمانيم و رنجبران بيچاره را در فشار و شكنجه زير ِ دستان ظالم ببينيم يا فداكاران در راه آسايش بشر را به خون آغشته ديده ساكت باشيم، حاشا و كلا عقيده ي ما ثابت و محكم است تمام افراد ما با حرارت سرشاري براي فدا شدن در راه آزادي بي پروا هستند ولي حتي المقدور مراقب و مواظبيم كه فداكاري ها بيهوده نشده و به جاي منفعت ضرر و منقصت عائد نگردد... .
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
گيل نويس نه، من گيل يارم
چند وقتي بود كه نبودم و فقط مي آمدم و نظر ها را تاييد مي كردم و مي رفتم دنبال زندگي ام.
اما يك نظري در وبلاگم داده شد كه عجيب مرا سوزاند.
گيل نويس.
جمعي از دوستان هم يك مطلبي راجع به گيل نويس نوشتند. اما گيل نويس را دقيقا يادم هست . سايتي كه ارشاد استان گيلان ساخت. اما آنچه حال مرا از تعفن گيل نويس بهم مي زند آن مطلبي بود كه در جوابيه گيل يار نوشته بودند كه ما هيچ نيازي نمي بيينيم به شما جوابي بدهيم بحث التزام و اين ها را پيش كشيده بودند.
از همين جا مي گويم من مخالف گيل نويس هستم تا هميشه هم مخالفشان خواهم ماند. مي خواهيد بگوييد دارد دگم بازي در مي آورد بله بگوييد من دگم هستم و مخالف شما.
از هر جا دلشان مي خواهد استفاده كنند و پول بگيرند و هرچه مي خواهند بنويسند من مي گويم آهاي نويسنده ي گيل نويس ديگر پايت را به وبلاگ من مگذار من يكي از غير خودي ها و افراد غير صالحي هستم كه تو مي گويي نيازي به جواب ديدن به آنها نمي بيني ديگر پايت را اينجا نگذار و ديگر در مورد تو حرف نخواهد زد و حوصله كثيف كردن وبلاگ و از آن بالاتر انديشه ام را ندارم. من يك غير خودي هستم كه شما يك زمان لازم نمي ديدي به من جواب بدهي كه چرا سايتي مثل گيل يار ساختي اكنون آمدي اينا چه؟؟؟؟؟
خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.
اما يك نظري در وبلاگم داده شد كه عجيب مرا سوزاند.
گيل نويس.
جمعي از دوستان هم يك مطلبي راجع به گيل نويس نوشتند. اما گيل نويس را دقيقا يادم هست . سايتي كه ارشاد استان گيلان ساخت. اما آنچه حال مرا از تعفن گيل نويس بهم مي زند آن مطلبي بود كه در جوابيه گيل يار نوشته بودند كه ما هيچ نيازي نمي بيينيم به شما جوابي بدهيم بحث التزام و اين ها را پيش كشيده بودند.
از همين جا مي گويم من مخالف گيل نويس هستم تا هميشه هم مخالفشان خواهم ماند. مي خواهيد بگوييد دارد دگم بازي در مي آورد بله بگوييد من دگم هستم و مخالف شما.
از هر جا دلشان مي خواهد استفاده كنند و پول بگيرند و هرچه مي خواهند بنويسند من مي گويم آهاي نويسنده ي گيل نويس ديگر پايت را به وبلاگ من مگذار من يكي از غير خودي ها و افراد غير صالحي هستم كه تو مي گويي نيازي به جواب ديدن به آنها نمي بيني ديگر پايت را اينجا نگذار و ديگر در مورد تو حرف نخواهد زد و حوصله كثيف كردن وبلاگ و از آن بالاتر انديشه ام را ندارم. من يك غير خودي هستم كه شما يك زمان لازم نمي ديدي به من جواب بدهي كه چرا سايتي مثل گيل يار ساختي اكنون آمدي اينا چه؟؟؟؟؟
خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
بادام زميني در گيلان
عين اين جستار را در نامه اي براي مجله ي دادگر به مدير مسئولي ابراهيم مروجي ارسال كرده ام.
در آخرين شماره ي مجله ي دادگر يعني شماره ي شانزدهم،در صفحه ي هفت، مطلبي تحت عنوان « حكايت صد سالگي كشت بادام زميني در گيلان» به قلم آقاي دكتر محمد نوروزي به چاپ رسيد. پيش از هرچيز از جناب دكتر محمد نوروزي عذرخواهي كنم كه با بيست و چند سال سن جسارت كرده و ايراد بر نوشته ي ايشان مي گيرم چرا كه هم از نظر سني احترام ايشان بر من واجب است و هم از نظر تحصيلات كه ايشان دكتر هستند و من يك دانشجوي ساده ي مقطع كارشناسي. اما بحث، بر اشتباه اين يا آن نيست بلكه سخن از بازگو كردن واقعيت است تا خوانندگان و علاقمندان با تصوري غلط و ديدي اشتباه به مقوله مورد بحث ننگرند.
باري، در آن مقاله كه از روزنامه ي همشهري نيز نام برده شده و اين به اين معناست كه در روزنامه ي همشهري نيز اين چنين ادعايي به چاپ رسيده، استاد ابراهيم پورداود را باني كشت بادام زميني در آستانه و گيلان معرفي كرده اند و البته اين عقيده در بين خيلي از هم ميهنان و هم استاني هاي ما وجود دارد، اما استاد پورداود آن طور كه گفته مي شود باني كشت بادام زميني نبوده است و ايشان وارد كننده ي بادام زميني نبوده اند. ايشان علاقه ي بسياري به خوردن بادام زميني داشتند و به احتمال فراوان همين علاقه ي وافر استاد بوده است كه اين اشتباه را در بين هموطنان عزيزمان رواج داده است.
جناب آقاي م. كوچاني كه از رئيسان انجمن شهر آستانه نيز بوده اند در مقاله اي تحت عنوان « حكايتي و روايتي از آستانه و بادام زميني آن» در سري مجموعه مقالات گيلان شناسي ( گيلان نامه) جلد سوم كه به كوشش جناب آقاي جكتاجي تأليف شده است ، در اين مورد نوشته است كه: « روزي ... از استاد( پورداود) پرسيدم، آيا بذر بادام زميني را شما به گيلان آورديد؟ پاسخ داد: « خير آقا » جواب دادم: چون من شنيده ام و در جايي خوانده ام كه شما كشت بادام زميني را در گيلان متداول فرموده ايد. باز گفتند: « خير آقا، من يادم نمي آيد كه چنين كاري كرده باشم» سپس گفت: « خدا را شكر كه نگفتند پورداود چيزهاي بد به مردم آموخته است» و آنگاه شمه اي از خواص بادام زميني ... سخن گفت.»
ايشان در همين مقاله از قول حاج سيد جواد نامي كه از محتشمين آستانه اشرفيه( كوچان) بوده و سرسلسله ي خاندان ناصرعلوي ها، نقل قول مي كند كه وارد كننده ي بادام زميني همان واد كننده ي چاي به ايران يعني كاشف السلطنه بوده است. آقاي كوچاني در ادامه به پدر خويش استناد مي كند و قول او مي گويد: « آقا سيد جواد آدم فهميده ايست. از خودش حرف نمي سازد و هرچه مي گويد درست مي گويد. لابد تخم بادام را كاشف السلطنه آورده است كه او مي گويد.»
ايشان باز در ادامه از جمعي از بادام كاران حرفه اي و پرسابقه ي دهه ي شصت و هفتاد چون محمد ابراهيم شيرين كام چوري، ابوطالب فلاح خوش اقبال جسيداني، سليماني و رمضاني نام مي برد كه جملگي بر اين اعتقادند كه تخم بادام زميني توسط كاشف السلطنه از هندوستان آورده شده است.
خود جناب كوچاني نيز درمقاله ي خود مي نويسد: « ما هم جز تأييد آنها(بادامكاران) را تأييد كنيم لحظه اي ترديد نمي كنيم»
اما، باز اگر در اين كه كاشف السلطنه به گفته ي آقاي كوچاني و آقا سيد جواد و جمعي از مطلعين شهر آستانه وارد كننده ي تخم بادام زميني بوده است، كسي بخواهد شك كند مي توان بر ديده ي شكاك او خرده نگرفت اما اين كه جناب كوچاني مي گويد من خود به گوش خود از استاد پورداود شنيده ام كه ايشان وارد كننده ي بادام زميني نبوده اند جاي هيچ بحث و تفسيري نمي گذارد كه وارد كننده كس ديگري بوده است.
استاد پورداود آن چنان بزرگ و بي بديل هستند كه لازم نيست اين گونه افسانه ها بر ايشان شاخته شود تا مقام والايشان را استحكام بخشيم.
در آخرين شماره ي مجله ي دادگر يعني شماره ي شانزدهم،در صفحه ي هفت، مطلبي تحت عنوان « حكايت صد سالگي كشت بادام زميني در گيلان» به قلم آقاي دكتر محمد نوروزي به چاپ رسيد. پيش از هرچيز از جناب دكتر محمد نوروزي عذرخواهي كنم كه با بيست و چند سال سن جسارت كرده و ايراد بر نوشته ي ايشان مي گيرم چرا كه هم از نظر سني احترام ايشان بر من واجب است و هم از نظر تحصيلات كه ايشان دكتر هستند و من يك دانشجوي ساده ي مقطع كارشناسي. اما بحث، بر اشتباه اين يا آن نيست بلكه سخن از بازگو كردن واقعيت است تا خوانندگان و علاقمندان با تصوري غلط و ديدي اشتباه به مقوله مورد بحث ننگرند.
باري، در آن مقاله كه از روزنامه ي همشهري نيز نام برده شده و اين به اين معناست كه در روزنامه ي همشهري نيز اين چنين ادعايي به چاپ رسيده، استاد ابراهيم پورداود را باني كشت بادام زميني در آستانه و گيلان معرفي كرده اند و البته اين عقيده در بين خيلي از هم ميهنان و هم استاني هاي ما وجود دارد، اما استاد پورداود آن طور كه گفته مي شود باني كشت بادام زميني نبوده است و ايشان وارد كننده ي بادام زميني نبوده اند. ايشان علاقه ي بسياري به خوردن بادام زميني داشتند و به احتمال فراوان همين علاقه ي وافر استاد بوده است كه اين اشتباه را در بين هموطنان عزيزمان رواج داده است.
جناب آقاي م. كوچاني كه از رئيسان انجمن شهر آستانه نيز بوده اند در مقاله اي تحت عنوان « حكايتي و روايتي از آستانه و بادام زميني آن» در سري مجموعه مقالات گيلان شناسي ( گيلان نامه) جلد سوم كه به كوشش جناب آقاي جكتاجي تأليف شده است ، در اين مورد نوشته است كه: « روزي ... از استاد( پورداود) پرسيدم، آيا بذر بادام زميني را شما به گيلان آورديد؟ پاسخ داد: « خير آقا » جواب دادم: چون من شنيده ام و در جايي خوانده ام كه شما كشت بادام زميني را در گيلان متداول فرموده ايد. باز گفتند: « خير آقا، من يادم نمي آيد كه چنين كاري كرده باشم» سپس گفت: « خدا را شكر كه نگفتند پورداود چيزهاي بد به مردم آموخته است» و آنگاه شمه اي از خواص بادام زميني ... سخن گفت.»
ايشان در همين مقاله از قول حاج سيد جواد نامي كه از محتشمين آستانه اشرفيه( كوچان) بوده و سرسلسله ي خاندان ناصرعلوي ها، نقل قول مي كند كه وارد كننده ي بادام زميني همان واد كننده ي چاي به ايران يعني كاشف السلطنه بوده است. آقاي كوچاني در ادامه به پدر خويش استناد مي كند و قول او مي گويد: « آقا سيد جواد آدم فهميده ايست. از خودش حرف نمي سازد و هرچه مي گويد درست مي گويد. لابد تخم بادام را كاشف السلطنه آورده است كه او مي گويد.»
ايشان باز در ادامه از جمعي از بادام كاران حرفه اي و پرسابقه ي دهه ي شصت و هفتاد چون محمد ابراهيم شيرين كام چوري، ابوطالب فلاح خوش اقبال جسيداني، سليماني و رمضاني نام مي برد كه جملگي بر اين اعتقادند كه تخم بادام زميني توسط كاشف السلطنه از هندوستان آورده شده است.
خود جناب كوچاني نيز درمقاله ي خود مي نويسد: « ما هم جز تأييد آنها(بادامكاران) را تأييد كنيم لحظه اي ترديد نمي كنيم»
اما، باز اگر در اين كه كاشف السلطنه به گفته ي آقاي كوچاني و آقا سيد جواد و جمعي از مطلعين شهر آستانه وارد كننده ي تخم بادام زميني بوده است، كسي بخواهد شك كند مي توان بر ديده ي شكاك او خرده نگرفت اما اين كه جناب كوچاني مي گويد من خود به گوش خود از استاد پورداود شنيده ام كه ايشان وارد كننده ي بادام زميني نبوده اند جاي هيچ بحث و تفسيري نمي گذارد كه وارد كننده كس ديگري بوده است.
استاد پورداود آن چنان بزرگ و بي بديل هستند كه لازم نيست اين گونه افسانه ها بر ايشان شاخته شود تا مقام والايشان را استحكام بخشيم.
۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه
ملت از اين كتاب خوان تر؟
من در طول سال حدود 10-12 تايي كتاب مي خوانم ، كوچك و بزرگ، قطور و نازك، حالا يكي دو تا كمتر و بيشتر و چند صفحه اي اين ور و آن ور. به جز كتاب چند تايي هم مجله كه همه شان اسم ماهنامه دارند ولي به خاطر همه ي آن چيزهايي كه مي دانيم در حال حاضر دوماه نامه هستند هم مي خوانم كه حسابشان كردم و ديدم سرجمع در طول سال مي شوند 24 شماره.
اگر بخواهيم حساب ماهيانه اي بگيريم يعني هر ماه 1 كتاب و 2 مجله، يعني 30 روز 1 كتاب 2 مجله. حالا با اين حساب كه از 24 ساعت روز 8 ساعت آن را خوابيده ام، 30 روز ضرب در 16 ساعت بيداري مي شود 480 ساعت كه يعني من در 480 ساعت تنها يك كتاب و دو مجله مي خوانم و مسئله اي كه اينجا وجود دارد اين است كه تمامي دوستان و آشنايان،مرا فردي اهل مطالعه و كتاب خواندن مي شناسند. حالا خودتان حسابش را بكنيد اوضع از چه قرار است.
حالا يك آماري به شما بدهم رسمي تر و عمومي تر: يك كتاب خوبي تازگي ها بيرون آمده است و من هم خريدمش كه بخوانم. اسم كتاب هست جغرافياي سياسي جنبش و انقلاب جنگل نوشته ي دكتر ناصر عظيمي از انتشارات نيكا كه تيراژ آن تنها 1000 نسخه است، كتاب ديگري كه به نظر من از بهترين كتاب هاي شناخت تاريخ اجتماعي ايران و بالاخص دوره ي ناصري هست كتاب يك سال در ميان ايرانيان نوشته ي ادوارد گرانويل براون كه چند سال پيش توسط انتشارات ماه ريز به چاپ رسيده، تيراژ اين كتاب 2000 نسخه بود.
از كتاب هاي دانشگاهي و منابع خود آموز و غير خودآموز آن كه بگذريم بگذاريد سه كتاب معروف را نام ببرم. مشروطه ي ايراني، تجدد و تجددستيزي در ايران، تضاد دولت و ملت ايران، به ترتيب انتشارات اختران چاپ نهم بعد از 6 سال، انتشارات اختران چاپ هفتم بعد از 10 سال، نشر ني چاپ پنجم بعد از 8 سال.
مشروطه ي ايراني 3000 نسخه ضرب در 9 سري چاپ 27000 نسخه، تجدد و تجددستيزي 2000 نسخه ضرب در 7 سري چاپ 14000 نسخه، تضاد دولت و ملت ايران 1100 نسخه ضرب در 5 سري چاپ 5500 نسخه. حالا اگر هم شمارگان تيراژ همه يكسان نباشد يكي دو هزار شماره هم پيشكش و بيشتر نه به حرف من گزندي وارد مي كند و نه ملت ما را كتاب خوان. حتي فرض بر اين كه هر كدام از اين كتاب ها را هم به جز صاحب و خريدار كتاب 2 نفر ديگر قرض گرفته اند و خوانده باشند باز هم هيچ اتفاقي نمي افتد.
حالا يك سوال مي پرسم، بهترين و معروف ترين كتاب هاي ما بعد از 6 سال 27000 نسخه، بعد از 10 سال 14000 نسخه و بعد از 8 سال 5500 نسخه فروش رفته اند، سوال اين جاست كه كجاي ملت ما كتاب خوان است؟؟؟؟؟ و هر چقدر كه دلتان مي خواهد علامت سوال
در صورتي كه يك كتاب درجه چندم در كشورهاي درجه چندم هم بالاي هفتاد و پنج هزار و صدهزار نسخه چاپ مي شوند و در كشوري مثل فرانسه كتاب ها بالاي 300000 نسخه به چاپ مي رسد، در كشورهايي بسا كم جمعيت تر از ما. و البته اين در صورتي است كه كشور ما در مصرف لوازم آرايشي بين 10 كشور برتر جهان قرار دارد، سوالي كه مي خواهم بپرسم اين است: اين همه تبليغ، اين همه هزينه و اين همه كارها كه من خود جزئي از مخاطبان آن در مدرسه، در دانشگاه، در خيابان، در سينما، در تلويزيون و در سريال هاي تلويزيوني بودم چه شد؟ اصلا اين تبليغ ها براي چه بود؟ كه مردم دقيقا آن چه كه مي گويند را انجام ندهند و مخالفش را انجام دهند؟
يعني انديشه اي غلط را به مردم آموختند كه مردم آن را پس زده اند و نتيجه اش چنين فاجعه اي شده است؟ الله الاعلم.
اگر بخواهيم حساب ماهيانه اي بگيريم يعني هر ماه 1 كتاب و 2 مجله، يعني 30 روز 1 كتاب 2 مجله. حالا با اين حساب كه از 24 ساعت روز 8 ساعت آن را خوابيده ام، 30 روز ضرب در 16 ساعت بيداري مي شود 480 ساعت كه يعني من در 480 ساعت تنها يك كتاب و دو مجله مي خوانم و مسئله اي كه اينجا وجود دارد اين است كه تمامي دوستان و آشنايان،مرا فردي اهل مطالعه و كتاب خواندن مي شناسند. حالا خودتان حسابش را بكنيد اوضع از چه قرار است.
حالا يك آماري به شما بدهم رسمي تر و عمومي تر: يك كتاب خوبي تازگي ها بيرون آمده است و من هم خريدمش كه بخوانم. اسم كتاب هست جغرافياي سياسي جنبش و انقلاب جنگل نوشته ي دكتر ناصر عظيمي از انتشارات نيكا كه تيراژ آن تنها 1000 نسخه است، كتاب ديگري كه به نظر من از بهترين كتاب هاي شناخت تاريخ اجتماعي ايران و بالاخص دوره ي ناصري هست كتاب يك سال در ميان ايرانيان نوشته ي ادوارد گرانويل براون كه چند سال پيش توسط انتشارات ماه ريز به چاپ رسيده، تيراژ اين كتاب 2000 نسخه بود.
از كتاب هاي دانشگاهي و منابع خود آموز و غير خودآموز آن كه بگذريم بگذاريد سه كتاب معروف را نام ببرم. مشروطه ي ايراني، تجدد و تجددستيزي در ايران، تضاد دولت و ملت ايران، به ترتيب انتشارات اختران چاپ نهم بعد از 6 سال، انتشارات اختران چاپ هفتم بعد از 10 سال، نشر ني چاپ پنجم بعد از 8 سال.
مشروطه ي ايراني 3000 نسخه ضرب در 9 سري چاپ 27000 نسخه، تجدد و تجددستيزي 2000 نسخه ضرب در 7 سري چاپ 14000 نسخه، تضاد دولت و ملت ايران 1100 نسخه ضرب در 5 سري چاپ 5500 نسخه. حالا اگر هم شمارگان تيراژ همه يكسان نباشد يكي دو هزار شماره هم پيشكش و بيشتر نه به حرف من گزندي وارد مي كند و نه ملت ما را كتاب خوان. حتي فرض بر اين كه هر كدام از اين كتاب ها را هم به جز صاحب و خريدار كتاب 2 نفر ديگر قرض گرفته اند و خوانده باشند باز هم هيچ اتفاقي نمي افتد.
حالا يك سوال مي پرسم، بهترين و معروف ترين كتاب هاي ما بعد از 6 سال 27000 نسخه، بعد از 10 سال 14000 نسخه و بعد از 8 سال 5500 نسخه فروش رفته اند، سوال اين جاست كه كجاي ملت ما كتاب خوان است؟؟؟؟؟ و هر چقدر كه دلتان مي خواهد علامت سوال
در صورتي كه يك كتاب درجه چندم در كشورهاي درجه چندم هم بالاي هفتاد و پنج هزار و صدهزار نسخه چاپ مي شوند و در كشوري مثل فرانسه كتاب ها بالاي 300000 نسخه به چاپ مي رسد، در كشورهايي بسا كم جمعيت تر از ما. و البته اين در صورتي است كه كشور ما در مصرف لوازم آرايشي بين 10 كشور برتر جهان قرار دارد، سوالي كه مي خواهم بپرسم اين است: اين همه تبليغ، اين همه هزينه و اين همه كارها كه من خود جزئي از مخاطبان آن در مدرسه، در دانشگاه، در خيابان، در سينما، در تلويزيون و در سريال هاي تلويزيوني بودم چه شد؟ اصلا اين تبليغ ها براي چه بود؟ كه مردم دقيقا آن چه كه مي گويند را انجام ندهند و مخالفش را انجام دهند؟
يعني انديشه اي غلط را به مردم آموختند كه مردم آن را پس زده اند و نتيجه اش چنين فاجعه اي شده است؟ الله الاعلم.
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
ترجمه ي ميزقنچي( ساز و نقاره زن)
بهتر ديدم پستي را به ترجمه ي فارسي شعر ميزقنچي از شادروان شيون فومني كه در پست قبل نوشته بودم اختصاص دهم تا فهم آن راحت تر شود چرا كه شادروان شيون فومني از اصطلاحات ظريف گيلاني بسيار استفاده مي كرد و براي افراد ناآشنا و كم آشنا فهميدن آن سطور و كلمات كمي سخت و مشكل مي باشد. البته در ترجمه ي متن اينجانب صد در صد اشتباه و اشكالاتي داشته ام چرا كه اولا براي ترجمه ي شعر از زباني به زبان ديگر مترجم خود بايد شاعر باشد كه ترجمه اي خوب انجام بگيرد كه بنده چنين سعدات و استعدادي نداشته و ندارم و ثانيا اين كه شعر شادروان شيون فومني كه بنده ايشان را سعدي گيلان مي دانم شعر سهل و ممتنع است كه اين نوع شعر را ترجمه كردن، خود آسيب جدي و اساسي به معنا و مفهوم كلمات و ابيات و كليت شعر مي زند.
با اين حال به ترجمه ي شعر پرداختم و اميدوارم به بزرگواري خود اشتباهات ترجمه را بر بنده ببخشيد.
هي ميرزا قشم شم سياست حيوان ترسناك و وحشي اي هست
كه صد تا جوجه و مرغ تو در برابرش بي ارزش است
تو چه مي داني چپ چه هست و راست كدامين راه
صبر كن تا خوب درس و مشقت را ياد بگيري اين به صلاحت است
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيزي ديگري هست
صبر كن تا به جاي دوغ ترش، شربت شيرين به دست نياوري
صبر كن تا گاوت را كه به دروازه ي چوبي خانه ي من بسته اي را بتواني باز كني
صبر كن يعني اين كه بخوان، چه چيزي را؟ حرف و كلام من را؟ نه كتاب بخوان
نگاه كن و بفهم براي چه هست كه «آ» كلاه دار است و الف(«اِ») بي كلاه است
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
هنوز هر را از بر تشخيص نداده، سرگردان در اين بازي سياست مي گردي
دعاي خود را درون خانه گذاشته اي و بيرون به دنبال آن مي گردي
شال كمرت را در دست مي گيري و بالا و پايين مي پري و ادعاي پيروزي مي كني
اين كارها برايت پشتي نمي شود كه به آنها تكيه كني باد هوا هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيزي ديگري هست
بازي در نيار(تاس ننداز) و شاخ و شانه نكش اي گاو سر به زير و آرام
به خواطر يك گوساله لاغر و مردني قصاب ساتور بر نمي دارد
مي ترسم يك باره يكه بخوري و هول كني و بند به آب دهي
اين ميدان مرد مي خواهد و تو هوز گاو نرت بچه هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
امروز،دوران، دوران شماست و دوران پريدن هاي ما گذشته ( اشاره به كشتي گيله مردي و پريدن كشتي گيران)
براي ما اين ميدان ِ خلوت و سوت و كور را برانداز كردن گذشته( اشاره به كشتي گيله مردي و دور چرخيدن كشتي گيران در ميدان مسابقه)
ساز و نقاره راه نينداز و شلوغ نكن دوران تماشا گر بودن ما گذشته( اشاره به كشتي گيله مردي و تماشاچيان كه كشتي گيران را تشويق و حمايت مي كنند)
مشت تو براي ما مثل پنبه هست و برنج شفته شده هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
گل مولا با يا علي گفتن و دم از علي زدن مي خواهي براي خودت برو و بيايي راه بيندازي؟
آخر گل مولا تويي كه يك شاهي مي گيري و روضه ميخواني و معركه مي گيري را چه كار به مولا
تو دلت به كشكول و دم و دستگاهت خوش است اما گل مولا
نمد پاره ي درويش و خادم مولا هم براي من و تو كوتاه هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
با اين حال به ترجمه ي شعر پرداختم و اميدوارم به بزرگواري خود اشتباهات ترجمه را بر بنده ببخشيد.
هي ميرزا قشم شم سياست حيوان ترسناك و وحشي اي هست
كه صد تا جوجه و مرغ تو در برابرش بي ارزش است
تو چه مي داني چپ چه هست و راست كدامين راه
صبر كن تا خوب درس و مشقت را ياد بگيري اين به صلاحت است
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيزي ديگري هست
صبر كن تا به جاي دوغ ترش، شربت شيرين به دست نياوري
صبر كن تا گاوت را كه به دروازه ي چوبي خانه ي من بسته اي را بتواني باز كني
صبر كن يعني اين كه بخوان، چه چيزي را؟ حرف و كلام من را؟ نه كتاب بخوان
نگاه كن و بفهم براي چه هست كه «آ» كلاه دار است و الف(«اِ») بي كلاه است
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
هنوز هر را از بر تشخيص نداده، سرگردان در اين بازي سياست مي گردي
دعاي خود را درون خانه گذاشته اي و بيرون به دنبال آن مي گردي
شال كمرت را در دست مي گيري و بالا و پايين مي پري و ادعاي پيروزي مي كني
اين كارها برايت پشتي نمي شود كه به آنها تكيه كني باد هوا هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيزي ديگري هست
بازي در نيار(تاس ننداز) و شاخ و شانه نكش اي گاو سر به زير و آرام
به خواطر يك گوساله لاغر و مردني قصاب ساتور بر نمي دارد
مي ترسم يك باره يكه بخوري و هول كني و بند به آب دهي
اين ميدان مرد مي خواهد و تو هوز گاو نرت بچه هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
امروز،دوران، دوران شماست و دوران پريدن هاي ما گذشته ( اشاره به كشتي گيله مردي و پريدن كشتي گيران)
براي ما اين ميدان ِ خلوت و سوت و كور را برانداز كردن گذشته( اشاره به كشتي گيله مردي و دور چرخيدن كشتي گيران در ميدان مسابقه)
ساز و نقاره راه نينداز و شلوغ نكن دوران تماشا گر بودن ما گذشته( اشاره به كشتي گيله مردي و تماشاچيان كه كشتي گيران را تشويق و حمايت مي كنند)
مشت تو براي ما مثل پنبه هست و برنج شفته شده هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
گل مولا با يا علي گفتن و دم از علي زدن مي خواهي براي خودت برو و بيايي راه بيندازي؟
آخر گل مولا تويي كه يك شاهي مي گيري و روضه ميخواني و معركه مي گيري را چه كار به مولا
تو دلت به كشكول و دم و دستگاهت خوش است اما گل مولا
نمد پاره ي درويش و خادم مولا هم براي من و تو كوتاه هست
تو فالوده پز هستي و دست پخت قناد چيز ديگري هست
۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه
ميزقنچي
ره ميرزا قشم شم سياست ايشپتكايه
صد تا تي جوري جوجه اونه دان چيليكايه
تو چه داني چپ چيسه و راست كويدانه رايه
بئس ايپچه خب آموخته بي بي اَن تي صلايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
بئس تا نيگيري دوغه عوض اربه دوشابه
بئس تا جه مي بلته واكوني تي زرده گابه
بئس يعني بخوان چه؟ امي خطا؟ نه كيتابه
فاندر چي واسي آي با كولا اِي بي كولايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
هر از بره نشناخته ايسي ويلان و سيلان
خانه بنايي تي دوعايه گرداني قيلان
تي دستا گيري شاله كوني جير كشي شيلان
تي پوشت تره ان پوشتي نيبه باده هوايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
لانتوس تناود شاخ فناكش پاي دوخوس گاب
لاغر ميشه ره صاب نده خو ساتوره قصاب
ترسم اوتورايي يهو تي بنده بدي آب
مرداي خايه ميدان هلا تي ورزا زيزايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
الآن شيمي دورانه امي وازكوني بوگذشت
اَ خلوته ميدانه ورانداز كوني بوگذشت
ميزقنچي نوا بوئن امي دَوراز كوني بوگذشت
پنبه مانه تي موشت امه ره شلّه پلايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
بازار واكوني يا علي امرا گوله مولا
تو يك شي بگيرا چي به مولا گوله مولا
تي ديل به تي كيشكول خوشه اما گوله مولا
درويشه نمد پاره امي پاره كوتايه
تو پالوده پجي قناده دست پنجه سيوايه
شيون فومني
صد تا تي جوري جوجه اونه دان چيليكايه
تو چه داني چپ چيسه و راست كويدانه رايه
بئس ايپچه خب آموخته بي بي اَن تي صلايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
بئس تا نيگيري دوغه عوض اربه دوشابه
بئس تا جه مي بلته واكوني تي زرده گابه
بئس يعني بخوان چه؟ امي خطا؟ نه كيتابه
فاندر چي واسي آي با كولا اِي بي كولايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
هر از بره نشناخته ايسي ويلان و سيلان
خانه بنايي تي دوعايه گرداني قيلان
تي دستا گيري شاله كوني جير كشي شيلان
تي پوشت تره ان پوشتي نيبه باده هوايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
لانتوس تناود شاخ فناكش پاي دوخوس گاب
لاغر ميشه ره صاب نده خو ساتوره قصاب
ترسم اوتورايي يهو تي بنده بدي آب
مرداي خايه ميدان هلا تي ورزا زيزايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
الآن شيمي دورانه امي وازكوني بوگذشت
اَ خلوته ميدانه ورانداز كوني بوگذشت
ميزقنچي نوا بوئن امي دَوراز كوني بوگذشت
پنبه مانه تي موشت امه ره شلّه پلايه
تو پالوده پجي قناده دس پنجه سيوايه
بازار واكوني يا علي امرا گوله مولا
تو يك شي بگيرا چي به مولا گوله مولا
تي ديل به تي كيشكول خوشه اما گوله مولا
درويشه نمد پاره امي پاره كوتايه
تو پالوده پجي قناده دست پنجه سيوايه
شيون فومني
۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه
نوروز تره پيروز
گيله مردان گيله زنان شيمي تازه سال شمره موبارك ببه
موبارك ببه شيمي نوروز شمره مردوم گيلان
تا كه هست عالم بمان اي سرزمين خوب من گيلان
بمان صدر تمام سرزمين هاي خداوندار من گيلان
بمان تا هستي و هست خاك پاك ميهنم ايران
بمان ياور به ايران اي اهورايي خاك من گيلان.
نوروزبل به همه ي ايرانيان بالاخص گيله مردان و گيله زنان مبارك باد.
موبارك ببه شيمي نوروز شمره مردوم گيلان
تا كه هست عالم بمان اي سرزمين خوب من گيلان
بمان صدر تمام سرزمين هاي خداوندار من گيلان
بمان تا هستي و هست خاك پاك ميهنم ايران
بمان ياور به ايران اي اهورايي خاك من گيلان.
نوروزبل به همه ي ايرانيان بالاخص گيله مردان و گيله زنان مبارك باد.
اشتراک در:
پستها (Atom)