۱۳۹۰ مرداد ۱۲, چهارشنبه

آدمها

آهای آدمها که در دوردست ها می روید اهای آدم ها که هر روز راه می روید
هر روز از سر می گیرید روزمرگی هاتان را
 نه خسته ام، بیخیال، نمی خواهم کسی را صدا کنم فقط می خواهم چند خطی بنویسم اما گویی حوصله اش را ندارم، آهای دنیا اهای هرکس که می دانی من چه ام است با توأم
یاد شعری از محمد صالح علا افتادم می گفت:
شما که لیسانس دارین سواد دارین روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف می زنین همه چی می دونین
شما که کله ات پره معلم مردم گنگین
واسه هرچی که می گن جواب دارین، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته، پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم می خندم پا می شم دلم گرفته
عمر من کوه عسل بود اما افسوس روزای بد 
انگشت انگشت اون رو لیسید
بعد نشست تا تهشو خورد.
نمی دانم چرا اما دلم نمی آید تمام کنم ولی انگاری هیچ چیزی نیست که بگویی.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

فرمان پایان جنگ، رمز گشایی از R2P


نوشته ساسان آقایی منتشر شده در هفته نامه تحلیلی صبح آزادی، دوره جدید شماره 9 اردیبهشت ۹۰

   در بخش دیدگاه های کارشناسان سیاست ایالت های متحد آمریکا، برای چندین بار با واژه ای به نام R2P یا مسوولیت پشتیبانی رو به رو می شوید. این R2P چیست؟ پاسخ در این یادداشت آمده است. R2P یک قانون نوگرای جهانی ست که در سال های اخیر در منشور سازمان ملل گنجانده شده و برای آغاز جنگ علیه حکومت قذافی از آن استفاده شد.
   برای بیش از نیم قرن، بشریت نگران تکرار رخداد های ننگینی به مانند اشغال بوداپست از سوی تانک های ارتش سرخ و سرکوب بی رحمانه ی یک مردم به پا خواسته از سوی نظامیان شوروی بود، این هراس که جنبش های مردمی و دموکراسی خواهانه به فاجعه آمیزترین شکل ممکن از سوی نیروهای نظامی سرکوب شوند و هزاران نفر جان خود را در این میان ببازند، بی آن که بهار آزادی را به چشم بینند. شاید فروپاشی امپراطوری دروغ و ستم شوروی، ترس را از چشمان مردمان بلوک شرق اروپا زدود اما هراس از پایان فاجعه آمیز جنبش های اعتراضی ملت ها در دیگر سرزمین ها ادامه یافت چه، قدرت مهارناشدنی ماشین سرکوب هم چنان در اختیار بسیاری از دیکتاتورها باقی ماند که بدون هیچ شرم ساری و تاوانی آن را علیه ملت های خود به کار بستند. چند سال پس از بهار شرق اروپا، در مدیترانه، مردمان بوسنی، یک نسل کشی به قصد اصلاح نژادی را تجربه کردند. روآندا ایستگاه پسین ماشین نسل کشی مدرن بود و پس از آن، ده ها هزار نفر از مردم کنگو و کوزوو از سوی حکومت های تا بن دندان مسلح به کام مرگ فرستاده شدند. ماشین نسل کشی حتا با پایان قرن بیستم هم متوقف نشد و این بار چنگال خود را در تن مردم بی دفاع دارفور سودان فرو برد.
   پرسش از اینجا آغاز شد؛ جهان باید در برابر این جنایت برهنه که جان ده ها هزار نفر را می گرفت، چه می کرد؟ آیا باید ایستاد و تماشا کرد که چگونه میلیون ها نفر در گوشه گوشه ی دنیا به دست جنایت کاران جنگی می میرند و تنها با قربانیان به همدردی پرداخت؟ این کافی بود؟ و تمام مسوولیت جهان در قبال شهروندان دهکده ی خود در همین چند ابراز تاسف و محکومیت و یک بیانیه ی آرام شورای امنیت چکیده می شد؟
   بسیاری از کارشناسان دیپلماسی و روابط بین الملل این روش سنتی را نکوهیدند و این چنین فرآیند مداخله آغاز شد. برای نخستین بار در 1995 کوفی عنان دبیر کل وقت سازمان ملل متحد که دست های خود را در برابر کشتار صدها هزار هم نژاد خود در روآندا بالا می دید، سازمان ملل را به تکاپو برای یافتن یک راه کار حقوقی و مدنی در چنین موردهایی مجاب ساخت. حقوق دانان دست به کار شدند، نهادهای حقوق بشری از پروای قدیمی خود دست برداشتند و قدرت های بزرگ، خود را آماده ی ایفای نقشی بشرمندانه کردند. به این ترتیب هنجار سنتی و اشتباه مرسوم در روابط بین الملل با نام اصل دخالت نکردن در مساله داخلی کشورها رنگ باخت؛ اصلی که ابزاری در دست قدرت های سرکوب گر برای جنایت علیه بشریت شده بود؛ جهان آرام آرام می فهمید که کشتار ده ها هزار نفر در چندروز، مساله ی داخلی یک کشور نیست چرا که مردم آن کشور، بخشی از دارایی های اربابان قدرت نیستند که هرجور بخواهند با آن ها رفتار کنند.
   اصل سنتی دخالت نکردن در مساله داخلی کشورها جای خود را به Responsibility To Protect داد، RtoP چیست؟ مفهوم واژه به واژه آن می شود؛ تعهد به پشتیبانی که آن را در روابط بین الملل مسوولیت پشتیبانی می خوانند. RtoP یا R2P در سال 2005 متولد شد، یک قانون مترقی برای یک جهان رو به ترقی. براساس این اصل که با رای تمام کشورهای عضو سازمان ملل متحد در منشور مهم ترین نهاد جهان شمول قرار گرفته، دایره اختیار سازمان ملل برای دخالت در امور کشورهای عضو و غیرعضو افزایش چشم گیری پیدا کرد. پس از تصویب R2P شورای امنیت سازمان ملل اختیار و وظیفه یافت تا اگر گروهی در داخل سرزمینی، مورد ظلم و ستم قرار بگیرند و یا با یک جنایت سنگین مانند نسل کشی و کشتار دسته جمعی رو به رو شوند، به سود مردم از هر راهی که می توانند، از جمله راه نظامی، دخالت کند. بنیان R2P بر این بن مایه استوار است که حاکمیت یک امتیاز نیست یک مسوولیت است و مهم ترین مسوولیت هر حکومتی در سراسر جهان، پاس داری از جان شهروندان خود به شمار می رود. اگر این مسوولیت به هر شکل نقض شود، به خوبی اجرا نشود و یا حکومتی قادر به انجام آن نباشد، سازمان ملل متحد اختیار آن را یافته که برای نجات جان مردم بی گناه و پیش گیری از هرگونه فاجعه، وارد عمل شود. در اصل R2P، از نسل کشی، جنایت جنگی، جنایت علیه بشریت و پاک سازی قومی یاد شده و جهان را وادار به واکنش برای توقف این چهار مورد می کند. اصل R2P از سال 2005 تا به امروز البته پیشرفت های قانونی بیشتری نیز داشته و در سال 2009 بان کی مون دبیرکل امروز سازمان ملل با تدوین گزارشی به نام برنامه ی اجرای مسوولیت پشتیبانی پافشاری سازمان ملل را در بهره گرفتن از تازه ترین ابزار قدرت خود نشان داد و اکنون مورد لیبی توانسته، نخستین کاربرد R2P را به نمایش بگذارد. حالا می شود گفت نه تنها واکنش جهان به مورد لیبی ستایش برانگیز بود، هرچند هنوز کافی نیست که پیام R2P برای دو گروه بسیار روشن است؛ گروه دموکراسی جویان که دریافتند، می توانند به پشتیبانی جهان آزاد امیدوار باشند و اما گروه خودکامه گان؛ R2P به آن ها می گوید: دوران طلایی دیکتاتورها پایان یافته، آن ها دیگر نخواهند توانست در حصار مرزهای یک کشور، هرچه خواستند با یک ملت انجام دهند.
این شاید آغازی فرآیندی باشد که جهان با نسل کشی ها و جنایت های جنگی، پاک سازی های قومی و نژادی و عقیدتی و جنایت های بی شرمانه علیه بشریت بدرود گوید؛ آرزویی دیرین که گویی برای برآورده شدن هنوز چند جنگ دیگر خیر علیه شر در این دنیا لازم است. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

ارتباط معنایی تفسیری شقیقه با گ ... و ... ز

ما ادای با کلاس ها را در می آوریم و فکر مکنیم حرف های قشنگ قشنگ می زنیم همه اش حرف های ما یک مشت چرت و پرت است و اراجیف است و خزعبلاتی که لیاقت شعر شهری و شعر غیر شهری و نوشته ی شهری و غیر شهری را ندارد و فقط باکلاس و قلنبه سلنبه کلمات را کنار هم می گذاریم و دو تا هم کلمه ی فرانسوی و دو تا هم کلمه رئالیستی و سورئالیستی پشتش می اندازیم و مهم این است که چقدر بتوانیم غیر مفهومی تر حرف بزنیم یعنی چقدر بتوانیم جوری حرف بزنیم که کسی حالی اش نشود ما چه می گوییم. این یعنی حرف حساب زدن که می شود گ ... و ... ز. باور کنید همه ی باکلاس بودن به این است که تو چقدر عجیب باشی و چقدر عجیب حرف بزنی و توی رستوران چقدر سفارش عجیب بدهی و چیزبرگر را با پنیر دوبل که هیچی با پنیر سوبل و نوشیدنی هایپ بخوری و کلاست کم بشود که همبرگر بخوری و نوشابه کانادا.


خب حرف حساب هم که معلوم است حرف حساب است دیگر نیازی به چهارتا کلمه قلنبه سلنبه و باکلاس کنار هم چپاندنش نیست حالا شاید چهارتا کلمه باکلاس هم توش بود ولی حرف حساب حرف حساب است و همان شقیقه.

حالا ما می خواهیم اون زورچاپانی خودمان را بچسبانیم یک جوری به آن حرف حساب می خواهیم بگوییم بله ما هم هستیم می شود

این طوری هست که گ ... و ... ز را مربوط می کنیم به شقیقه.

باز نمی دانم باز چه

جایی برای دوستی های کودکانه نیست


باز باران فاضلاب زد بالا

باز شبم تاریک، باز روزم بی نور

باز دلم تنها، باز من چت کردم

باز صفحه ام فیلتر، باز پشت رایانه

جایی برای قصه های خوش بچگی ها نیست

باز شبها قصه ای تکراری، پشت یک جعبه ی جادویی

باز هم فوتبال، بارسلونا و رئال

باز هم حربه ی چند رنگ خوش ترکیب

ده نفر ان سو، ده نفر این سو ، یک نفر فریاد، هر چه باداباد؟

جایی نیست که گذشته ها را بتوان یاد نمود

باز روبهی بی دست و پای، نان مفتی خورد

شکمش فربه تر، من بخیل نیستم شکمش فربه تر

مال من را نخورد شکمش فربه تر

« حرف امروزی هاست »

من دلم می خواهد آهنگ را کنار بگذارم و قصه ام را بگویم و خوش بختی را درک کنم، همه جا نوبت دو تا نان سنگک را دانه ای خدا تومن را هم اگر می شود به نوبت بخرم.

باز می خواهم توی بازار راه بروم

توی جیبم پر پول، هر چه می خواهم بخرم

زندگی مثل یک تی شرت سفید

بندک کفش جدید

جین زخمی و کثیف

یک پژو دویست و شیش

آخ یاد محسن نامجو به خیر دل توی صحرا می پره

نه بنگ و حشیش نیست

نمی خواهم که باشد دل توی صحرا بپره.



۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

زيارت استاد خمامي زاده

پنج شنبه، يا همان شب جمعه ي خودمان جايي دعوت بوديم، مراسم عقد كنان يكي از نزديكان بود كه دعوت بوديم، وقتي به مراسم رفتيم استاد جعفر خمامي زاده را ديدم، برايم افتخاري بود كه استاد جعفر خمامي زاده را از نزديك ببينم.
عمر استاد دراز باد


عكس اول از كتاب پيشگامان فرهنگ گيلان ابراهيم مروجي
عكس دوم از وبگاه گاهنامه آبكنار ايرج طاهري

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

خداحافظ سينا

خدا حافظ
خبر به اندازه كافي بهت آور و دردناك بود كه نشود چيزي اضافه كرد و سينا آنقدر زيبا مي نوشت كه نتوان برايش زيبا نوشت، همين چند دقيقه پيش متوجه شدم كه سينا مدبر نيا به همراه همسرش در راه تهران به رشت فوت كردند.
خدا بيامرزدشان روحشان شاد باد.
پس نوشت:
از وبلاگ ورف فرزين كارگر
سياه اداره ارشاد بيبي
سينا خانم خانوم شميم هدايتي 2 سال ترجمه يه ايتا رمانه ره تلاش بوكوده بو اشانه ره اشكال تراشي بوكوده بيد بوشوبيد مجوزا خوشاني شينا فاگيريد خيلي سخته و ناگوار

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

دوكلام شايد بيشتر شايد نه

نمي دانم هنوز نمي دانم
ولي حالم بهتر است و شايد اين غصه ي چندوقته را گذاشتم كناري و دوباره آمدم فعلا كه حالم خوب است.
دو تا آهنگ تازگيها گوش كردم كه خيلي بهم كمك كرد كه حالت روحي ام عوض شود يكي شان مال سينا سرلك بود و ديگري هم مال علي رستميان حالا خيلي ها مي گويند بازاري است و نمي دانم چه و چه. به هرحال موسيقي سنتي دلچسب است تازه مگر چقدر ملت سنتي گوش مي دهند كه حالا بخواهيم فرق بزاريم بينش كه اين بازاري است و اين كلاسيك. به هرحال اين دوتا آهنگ را برايتان مي گذارم انشالله دانلود مي كنين و خوشتان مي آيد مرا كه حالي به حالي كرد عجيب.
توصيه من اين است كه اول پريچهره سينا سرلك را گوش كنيد و بعد داد دل علي رستميان را.
پريچهره آلبوم پريچهره سينا سرلك
download
داد دل آلبوم سيه چشم علي رستميان
 download

تشكر ويژه از سايت شب زنده ها كه آهنگ ها را از آنجا پيدا كردم
www.shabzendeha.ir

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

نمي دانم

دوستان ببخشيد كه سر نمي زنم اين يك پست براي اعلان عمومي است يعني يك جورهايي گفتن كه ببخشين سر نمي زنم و نظر نمي دمو چيزي نمي گويم
مطلب قبلي هم نوشتم كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد اينطوري باشد
به هر حال نمي دانم دنيا دست كيست و حال و احوال چطوري است، البته نمي گويم كه ديگر نمي نويسم ولي نمي دانم چه كار خواهم كرد حالا ديديد آمدم چيزي نوشتم ولي اصلا حال و حوصله اي ندارم كه بنويسم فعلا ثا اطلاع ثانوي اينجا تق و لق است نمي دانم خداوكيلي چكار مي خواهم بكنم شايد رفتم و كارآموزي اين ترمم را انجام دادم،‌شايد دنبال كار تحقيقي اين ترمم را گرفتم و به پايان رساندمش شايد درس خواندم چندتايي هم كتاب دستم مانده است كه هنوز نخوانده ام شايد آنها را خواندم البته حال و حوصله ي كتاب خواندن را هيچ ندارم شايد كار تحقيقي را دادم كافي نتي چيزي جايي،‌كارآموزي را هم آشنا دارم شايد يه امضا بگيرم و تحويل بدهمش ، درسها هم كه خدا بزرگ است و ميان ترم را هم واسه همين چيزها ساخته اند ديگر ،‌ خلاصه نمي دانم همين قدر مي دانم كه حوصله ندارم نمي دانم چه كار مي خواهم بكنم. فقط مي خواهم هر مسئوليتي كه هست زودتر به پايان برسد

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد

آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي چيزها هست كه آدم را قيلي ويلي مي دهد و آدم كه به خودش مي آيد مي بيند همه همه يك صفحه و نيم از دفترت باقي مانده است و فقط هم يك مداد از ته كيف برادرت پيدا كرده اي و داري مي نويسي و بايد توي همين يك و نيم صفحه ي باقي مانده بنويسي. حالا اگر خداي نكرده و خودناخواسته ( اين هم از آن كلمات من درآوردي هست انگاري حالا شايد قبلا ً استفاده شده الله اعلم) يك مقدار بيشتر از يك صفحه و نيم شد بايد اين ور و آن ور دفترت را بگردي و چهار پنج خطي جاي خالي پيدا كني كه افاضات فخيمه ي كريمه ي خود را يك جوري توش بچپاني حالا كاري نداريم كه فخيمه ي كريمه مال يكي ديگر است و ما حق كپي رايت را بي خيال شده ايم و استفاده كرده ايم از براي خودمان.
خلاصه ي مطلب اين كه آدم كه خودش دلش نمي خواهد بنويسد، بعضي اوقات از هيچي نگفتن است كه دست به مداد پيدا شده توي كيف برادرت مي بري و مي نويسي تا بگويي كه چرا نمي نويسي،‌عرض شود كه مسئله اينجاست كه حال و حوصله ي درست حسابي كه يافت مي نشود و نه مي خواهي بنويسي و نه مي خواهي بخواني و اگر هم هر از چند گاهي مي روي و چهار تا جا سر مي زني و نظر مي دهي نه از اين كه حوصله ي فكر كردن به حرف هاي يكي ديگه را داري چرا كه خودت كه لااقل مي داني حوصله ي حرف هاي خودت را هم نداري چه برسد به يكي ديگر، حالا از كجا معلوم آن يكي ديگر مثل تو فكر كند كه لازم به استنتاج و بعد اعصاب خورد شدن نباشد. داستان رفتن و نظر دادنت اين است كه ادب حكم مي كند، حالا ادب هم نه خودت يك جورهايي در رودربايستي گير مي كني و مي گويي برو يه چيز بنويس آخه عيبه سال به سال ماه به ماه يعني يك بار كانكت نمي شوي چيز بنويسي حالا از آن بدتر براي اين كه بگويي دير به دير كانكت مي شوي و گناه را به گردن بي حوصلگي و اعصاب نداشتنت نندازي و بگويي كه سرت شلوغ است، دوبار يا سه بار يك بار نظرات داده شده را تأييد مي كني تا همه فكر كنند كه بنده خدا نيامده كه نظرات هنوز تأييد نشده اند، راستيتش اين است كه آمده و ديده منتها خجالتش مي گيرد كه حوصله سر زدن ندارد، تأييد كند و نرود سر نزند،‌خب خداوكيلي هم مايه ي خجالت است ديگر
حالا هر از گاهي يك داستاني در مي آورري و مي نويسي كه بله منم هستم ولي همين قدر مي داني كه فقط يك چيز را مي داني و آن هم اين است كه دوست داري همه چيز را زود و في الفور انجام دهي و تمامشان كني و بفرستي بروند پي كارشان، يعني اگر دانشگاه مي روي زود دانشگاه تمام شود و مدركت را بگيري بعدش خدمت سربازي هم همينطور،‌اگر در كلاس هستي كلاس تمام شود و اگر در جاده هستي زود به مقصدت برسي،‌اگر فيلم مي بيني زود تمام شود و زود روز شب شود و زود شب روز شود و خلاصه ي كلام اگر شد زود مطلبي بنويسي كه بله منم مطلبي نوشتم گذاشتم توي وبلاگ و واي كه يك مسئوليت اضافه هم به دوشت بيايد آن وقت قاطي مي كني چرا كه هم يك مسئوليتي هست و هم بايد جواب يكي ديگر را بدهي؛ خودت با خودت كم سؤال و جواب داري يكي ديگر هم بخواطر رودربايستي و آشنايي و فاميليت و جون من و جون تو اضافه مي شود حالا آنجا شانس بياوري كه طرف زبان نفهم نباشد و راحت حالي اش شود حرفهايت و بعد دبه نكند و بدتر از آن صفحه نگذارد پشت سرت.
خلاصه كنم آقاجان،‌ خانوم جان اگر بخواهم همين طور بگويم كه قصه ي حسين كرد شبستري را بايد بگويم و حساب كاغذ هاي من حساب صد من كاغذ است و بنده هم كه همان يك صفحه و نيم صفحه ي موجود در دفتر را پر كرده ام و حوصله ي دنبال چند خط جاي خالي اين صفحه و آن صفحه ي دفتر را هم ندارم و مي خواهم زودتر اين نوشته را هم تمام كنم زيادت عرضي نيست گرچه در دل خيلي هست.

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

رشت جهاني در يك شهر

اين جستار زياد جدي نيست و زياد هم جدي نگيريد فقط نام چند نقطه از شهر رشت است كه به صورت شوخي شهر رشت را با عنوان جهاني در يك شهر عنوان مي كند.
سه راه كانادا
پل عراق
خيابان فلسطين
آلمان محله اي در شهر رشت چسبيده به محله ي پستك و شهرك گلسار
بيمارستان آمريكا( بيمارستان 17 شهريور امروزي كه اهالي آنها را بيمارستان آمريكا مي شناسند)
كوچه ژاپن( محدوده ي كوچكي از خيابان مستشاري واقع در ساغريسازان رشت جايي كه امروزه مدرسه شهيد عالمي قرار دارد. وقتي كارخانه توشيبا در رشت راه افتاد چند متخصص ژاپني را به رشت آوردند و آنها را در اين منطقه اسكان دادند كه اين تكه كه شامل دو بن بست مقابل هم مي شد كه امروزه يكي از بن بست ها و ساختمان هاي اطراف تبديل به مدرسه شهيد عالمي شده را مردم و بيشتر قديمي ها كوچه ژاپني ها مي شناسند.)
در باب ژاپني هاي مذكور زن و مردي از اين ژاپني ها هردو متخصص بودند و در كارخانه توشيبا مشغول و براي نگاه داري از كودك چند ساله شان و رسيدگي به كارهاي خانه يك نفر را استخدام كرده بودند. زن مذكور كودكي هم سن و سال كودك ژاپني داشت و اين دو با هم دوست شده بودند و به كودك ژاپني گيلكي لهجه رشتي ياد داده بودند و قديمي هاي ساغريسازان آن كودك را در ياد دارند كه با لهجه ي ژاپني رشتي صحبت مي كرد.
پدر نگارنده در اين باب نقل مي كند كه به ياد دارم يك بار زن مستخدم به بازارچه ي محل آمده بود و براي فرزند خود اسكمو(آلاسكا) خريده بود و مثل اينكه مي خواست براي كودك ژاپني چيز ديگري كه بسته بندي و بهداشتي باشد(احتمالا بنا به توصيه ي پدر و مادر كودك) بخرد كه هنوز نخريده بود. كودك ژاپني زير گريه مي زند و همانطور كه مي رفت مي گفتد:« اونه ره واليس واليس بيهه، مره نيهه»